تبليغاتX
جنبش تخم مرغ

آقا ما چی کنیم تو رو نبینیم؟

کجا بریم تو نباشی؟

چطور می تونیم صداتو نشنویم ؟

چیکار کنیم که همه چی دست تو نباشه ؟

آخه مگه چی می شه توی همه چی نظر ندی ؟ یا اصلا توی هر چیزی نظر ، نظر تو نباشه ؟ حرف تو نباشه ؟

چی کنیم اگه بخوایم تو ، توی همه چی دخالت نکنی ؟

واقعا نمی خوای دست از سر ما برداری؟

نه احترام سرت می شه نه تدبیر نه ادب نه انصاف .

آقا اصلا ما تو رو نمی خوایم نمی خوایم نمی خوایم.

دیگه با چه زبونی بگیم آخه ؟

نوشته شده در 90/10/15ساعت 22:58 توسط |

و قبایلی هم هستند
که آدمخوارند
و مسافر مهمان رابه سیخ می‌کشند
بر آتش می‌چرخانند
و کباب می‌کنند،

شما اما
از قبایل آدمخواران نیستید
به کلاس‌های تئاتر می‌روید
نقاشی و رقص را می‌شناسید
و از قبایل آدمخواران نیستید.


و قبایلی هم هستند
که از گوشت پیران قبیله‌شان تغذیه می‌کنند
و از مسافران و غریبه‌ها می‌ترسند

شما اما
حرمت پیرهایتان را نگه می‌دارید
از مسافران و غریبه‌ها ترسی ندارید
و از قبایل آدمخواران نیستید،
به نمایشگاه‌ها و رستوران‌های تمیز می‌روید
لبخند می‌زنید
و یکدیگر را می‌خورید،
و از قبایل آدمخواران نیستید...

(شمس لنگرودی)

نوشته شده در 90/09/20ساعت 16:5 توسط هاشمی|

آدمها هر کدام
شبیه خودشان می میرند

من با آدم برفی موافقم


فرید قدمی

نوشته شده در 90/07/23ساعت 21:49 توسط هاشمی|

اون روز هم مثل بقیه روزها شروع شد.صبح نور خورشید از پنجره اتاق خواب به صورتش تابید و اونو بیدار کرد.مثل همیشه پتو رو کنار زد و لبه تختش نشست.در حالی که صورتشو کف دو دستش گذاشته بود و با انگشتاش چشماشو می مالید ، سعی می کرد خوابی رو که دیده بود کامل به یاد بیاره.دستاش ثابت شدن و آروم از روی صورتش پایین اومدن.چشماش به روبرو خیره شده بود.هرماه چند بار خواب برادرشو می دید.

بلند شد.آبی به دست و صورتش زد و لباسشو عوض کرد که بره بیرون و کمی قدم بزنه.موقع راه رفتن طبق عادت دستاش توی جیبش بود و نگاهش به جلوی پاش ، روی زمین بود.هر از چند گاهی هم یه تیکه سنگی یا چیزی جلوی پاش می اومد و وسوسه اش می کرد که اونو شوت کنه.صدای مردم ، بوق تاکسی ها ، سوت افسرها ، داد مسافرکشها و فروشنده ها ، ... هیچ کدوم باعث نمی شدند که نگاهشو از عمق سنگ فرشها بالا بیاره.اون هینطور قدم می زد.دور می شد.

مدتی گذشت.حس کرد همه صداها ساکت شدند.این بهانه ای شد تا سرشو بالا بیاره و اطرافشو ببینه.هیچکس نبود.خیابونای خالی.مغازه های بسته.آسمون تاریک.شب شده بود.خستگی به تنش نشست.می خواست برگرده خونه که بخوابه.یه دفعه صدای بلند فریاد دردناک برادرش توی گوشش پر شد.ترسیده بود.سراسیمه دستاشو از جیبش بیرون آورد و با چشمهایی که از ترس درشت شده بودند به کف دستاش نگاه کرد.دوباره صدای فریاد ، اینبار کمی نزدیکتر بلند شد.همون فریاد بود.سرشو بالا آورد و با ترس به اطرافش نگاه کرد.چراغ همه خونه ها خاموش بود.چیزی توی دست راستش حس کرد.آروم نگاهشو به دستش انداخت.خونی بود.ترس همه وجودشو گرفته بود.طوری که انگار باورش نمی شد دستشو به صورتش نزدیک کرد تا بهتر ببینه.باز صدای فریاد.سرش گیج رفت بی تعادل روی زمین افتاد.همه جا سیاه شده بود.

پایان اون روز مثل همیشه نبود.ماهی چند بار خواب برادرشو می دید.


نوشته شده در 90/06/03ساعت 1:55 توسط هاشمی|

کارهای عقب افتاده با کارهای روزمره و پروژه های جدید تلفیق شده بودند.سه شب پشت سر هم بود که خونه نرفته بودم.شب آخر ساعت 10 وقتی پاهام به فرش خونه رسید دیگه نفهمیدم چطوری رفتم روی تخت .فردای اون روز حدود ساعت 11 ظهر بود که با صدای نسبتا طولانی زنگ آیفون از خواب 13 ساعته بیدار شدم ولی اصلا حال نداشتم که برم ببینم کیه و همش امیدوار بودم که هر کی هست ، منصرف بشه و بره.

امروز از در خونه که بیرون اومدم تا به دفتر کارم برم ، یه پسربچه که معلوم بود بچه ی بازیگوشیه خیلی آروم قدمهاشو به قدمهای من نزدیک کرد و در حالی که کنار من با من راه میومد بهم گفت: "آقا ببخشید ... خونه ی ما کوچه ی پایینیه ...من چهار روز پیش زنگ خونه شما رو زدم و فرار کردم".

من نمی دونستم چی باید بگم .فقط میدونستم که نباید بپرسم واسه ی چی اینکارو کردی. ازش پرسیدم که " خب چرا اومدی گفتی؟ " اون گفت: "آخه من می خوام بزرگ که شدم موهامو مثل شما بلند کنم "

فکر کردم که اگه خودم بزرگ بشم چیکار کنم

نوشته شده در 89/12/14ساعت 18:16 توسط هاشمی|

نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت.

سالها پیش بود. یه روز شلوغ و غیر معمولی . من به شدت گریه می کردم.  خودم دقیق یادم نیست ولی اونهایی که بودن و یادشونه می گن که همه صورتشون خندون بود . حتی تا همین الآن هم نفهمیدم که چرا خوشحال بودن.

تنها چیزی که می دونم اینه که خودم توی اون دقایق اصلا خوشحال نبودم که بر عکس ، سخت مشغول گریه بودم.

تمام در و دیوارها سفید بود. صدای گریه خودم توی گوشم پرشده بود و اصلا نمیذاشت صدای بقیه رو بشنوم.همه تک تک منو بغلشون می گرفتن و با یه حالت عجیبی نگام می کردن. نمی فهمیدمشون .

بعد از اون روز تصمیم بر این شد که من هر سال توی این برگ از تقویم ، برم شمعارو فوت کنم که صد سال زنده باشم.

امروز سیزده مهرماهه و من باز فوت می کنم.

نوشته شده در 89/07/13ساعت 12:35 توسط هاشمی|

نمی دونم چند دقیقه گذشته.فقط می دونم این دستگاه خراب و قدیمی هم از دست من خسته شده.یکی از کلیداشو گرفتم و همش اینور اونور می کنم. انگار اونم توی این تنگی و تاریکی چاره ای جز تحمل من نداره .در اتاق که باز شد ، نور با صدای خشک لولای در وارد اتاق شد . سرمو بالا آوردم.

- حالا چرا اونجا نشستی ؟ بلند شو بیا بیرون .

از جلوی در رفت کنار . پاشدم . از اون اتاق تاریک که اومدم بیرون ، آروم رفتم کنار پنجره ای که باز بود و مشرف به کوچه. چشمام کم کم داشت به نور بیرون عادت می کرد. خیلی آهسته پرسیدم : " رفت؟ " با صدایی که نمی دونم توش چی بود گفت: " آره بابا . خیلی وقته که رفته " یه دونه از سیگاراشو روشن کرد و به من داد :" بیا " چند روزی بود که سیگار باریک نکشیده بودم. فکر می کردم . به وقتی که خودمو توی اون اتاق تاریک قایم کرده بودم و به حرفای اونایی که بیرون بودن گوش می دادم. صدای تق و توق کلید اون دستگاه داغون هنوز تو گوشم بود. تق ... توق ... خیلی خسته بودم . از اینکه به همه می گفتم عذر میخوام. دنبال دلیل نبودم ولی فهمیدم که چرا توی اون اتاق قایم شده بودم. خسته بودم.انگار دلم نمی خواد دیگه از کسی معذرت بخوام.

همه چی روشن بود.فقط من خاموش بودم.

 

نوشته شده در 89/05/31ساعت 11:32 توسط هاشمی|

هیچ وقت سایه ی یه مرد رو بالای سرش حس نکرده بود . بچه هاش هم اونایی که مغزشون خوب بود اونور مرزها هر کدوم یه جایی رو مدیریت میکنن ، اونایی هم که تنشون قوی بود حالادیگه یا معتاد شده بودن یا از بیکاری روشون نمیشد بیان خونه. قبلا یه چند تا دوست و آشنا داشت که بهش سربزنه. اما حالا ... . میگه هنوز منتظره . نفهمیدم منتظر چیه ولی کافیه تو چشاش نگاه کنی و تلخوش این انتظار رو ببینی.یادم نمیره که بهم می گفت :" گاهی به خودم تلنگر می زنم ." دوست نداره کسی فکر کنه پیر شده . هر روز دم غروب بلند می شه یه آهنگ ملایم میزاره و آروم آروم شروع می کنه وسط اتاق کوچیکش میرقصه .

 

نوشته شده در 89/04/25ساعت 20:10 توسط هاشمی|

گفت : چته ؟

گفتم : چم نیست ؟

گفت : چقدر کلیشه ای ...

گفتم : کلیشه هم خوبه

گفت : منو می پیچونی ؟

گفتم : کلید کردیا ...

گفت : کلید هم خوبه

پشتمو بهش کردم ، چشمامو بستم و خوابیدم

 

نوشته شده در 89/03/11ساعت 13:12 توسط هاشمی|


آخرين مطالب
» نمی خوایم
» شما اما ...
» مرگ آدمی
» سرگیجه
» کار
» حبیب فوت می کند
» خاموش . روشن
» ایران خانوم
» کلید
Design By : Habib