تبليغاتX
جنبش تخم مرغ

زن میگوید:اگر روزی به من خیانت کنی  بعد چه میکنی؟

مرد میگوید: خودم را میکشم،مطمئنم.

زن خوب لحن مرد را میشناسد و میداند که این کار را میکند،چند لحظه بعد زن به مرد میگوید که به او خیانت کرده است.مرد در تاریک روشن اتاق لباسهایش را میپوشد و پنج صبح از خانه میزند بیرون .مرد در خیابانها حیران است و فکر میکند،ساعت شش و ربع مطمئن میشود زن خودش را کشته،برمیگردد خانه،زن را به بیمارستان میبرد.

بعدها مرد دو سه بار برای کاری زن را میبیند و به زن میگوید :مشکوکی این روزها ،خریت نکنی ها! زن میگوید که چیزی نیست اما مرد میداند که چیزی هست. چند روز بعد زن همراهش را واگذار کرده است . از خانه اش اسباب کشی کرده است و کسی خبری از آن ندارد .مرد نگران است.مرد تلخ است.جمله ای در ذهنش است که باید به زن بگوید زن اما معماری شهری میداند و بلد است کجای شهر گم شود .

مرد به قبرستان میرود،دنبال سنگ گردی است که نامشان را روی آن حک کرده بودند .میگردد اما سنگ را پیدا نمیکند . مرد آنجا ایستاده است میان تمامی قبرها و فاتحه میخواند برای مفهوم بلند اعتماد.

       

+ نوشته شده در  89/06/09ساعت 8:56  توسط محمودی  | 

نمی دونم چند دقیقه گذشته.فقط می دونم این دستگاه خراب و قدیمی هم از دست من خسته شده.یکی از کلیداشو گرفتم و همش اینور اونور می کنم. انگار اونم توی این تنگی و تاریکی چاره ای جز تحمل من نداره .در اتاق که باز شد ، نور با صدای خشک لولای در وارد اتاق شد . سرمو بالا آوردم.

- حالا چرا اونجا نشستی ؟ بلند شو بیا بیرون .

از جلوی در رفت کنار . پاشدم . از اون اتاق تاریک که اومدم بیرون ، آروم رفتم کنار پنجره ای که باز بود و مشرف به کوچه. چشمام کم کم داشت به نور بیرون عادت می کرد. خیلی آهسته پرسیدم : " رفت؟ " با صدایی که نمی دونم توش چی بود گفت: " آره بابا . خیلی وقته که رفته " یه دونه از سیگاراشو روشن کرد و به من داد :" بیا " چند روزی بود که سیگار باریک نکشیده بودم. فکر می کردم . به وقتی که خودمو توی اون اتاق تاریک قایم کرده بودم و به حرفای اونایی که بیرون بودن گوش می دادم. صدای تق و توق کلید اون دستگاه داغون هنوز تو گوشم بود. تق ... توق ... خیلی خسته بودم . از اینکه به همه می گفتم عذر میخوام. دنبال دلیل نبودم ولی فهمیدم که چرا توی اون اتاق قایم شده بودم. خسته بودم.انگار دلم نمی خواد دیگه از کسی معذرت بخوام.

همه چی روشن بود.فقط من خاموش بودم.

 

+ نوشته شده در  89/05/31ساعت 11:32  توسط هاشمی  | 

مینو جوان داشت میخوند...سر کوی دوست....همیشه فکر میکردم آدم محکمیه ...کله شق،حسابگر،منطقی.فکر میکردم چیزی نمی تونه وضعیت دلبخواهش رو تعغیر بده:دو پسر دانشجو،دو تا خونه و همسری که دوستش داره.گفتم:قسمت بوده این سیکل دوتاهات تکمیل بشه و کوله پشتی رو برمیدارم که برم میگه:یکی دو ساعتی بمون الان نمیخوام تنها باشم و دو نخ سیگار از رو میز برمیداره گفتم:قول دادم شب باید برم خونه دوستم ......بی خیال یکی به سیاهه طویل بد قولیهات اضافه میشه و یه نخ سیگار روشن میده دستم و میگه:بعد بیست و دو سال وقتی میبینیش تازه میفهمی هنوز اون حس هست همونقدر برنده،قاطع و کودکانه و میره تو بالکن سیگار بکشه،پشتش به منه و نمیدونم چرا احساس میکنم داره گریه میکنه... میدونم حالا دیگه با رفتنم موافقه.میزنم به کوچه و به این فکر میکنم هنوزم چیزهائی تو دنیا هست که پنجاه سال تجربه رو پودر کنه،هنوزم چیزهائی تو دنیا هست که یه آدم منطقی و حسابگر رو به گریه بندازه. سر کوچه برمیگردم و به بالکن نگاه میکنم چراغ اتاق خاموشه ولی آتش سیگار هنوز رو بالکنه و صدای مینو جوان که حالا اوج گرفته:سر کوی دوست....

 

+ نوشته شده در  89/05/29ساعت 21:2  توسط محمودی  | 

باز دیروز شهر دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود بس که در سفری....

پ.ن:تهران در بعد از ظهر. مصطفی مستور

 

+ نوشته شده در  89/05/28ساعت 13:42  توسط محمودی  | 

یه دوش بگیرم صورتمو اصلاح کنم برم یه دوری بزنم شایدم شام ساندویچ خوردم... برگشتم یه قسمت لاست ببینم.....  چای و سیگارم باید بگیرم........

 

 

 

+ نوشته شده در  89/05/23ساعت 15:17  توسط محمودی  | 

قایم موشک بازی میکنیم.پیداش نمیکنم.هیچوقت. 

 

+ نوشته شده در  89/05/03ساعت 3:48  توسط محمودی  | 

سابق بر این فقط از بلندی میترسیدم....

 

+ نوشته شده در  89/04/28ساعت 18:33  توسط محمودی  | 

بهرام بیضائی که فیلم ساختن ندارد

خانه ی پدری بی شوتینگ زباله معنا ندارد

خواندن همه چی آرومه،من چقدر خوشبختم نیاز به بی غیرتی ندارد

دیدن مادران این خاک کنار خیابان به انتظار که معنا ندارد

فکر کردن با آلت تناسلی پنهان کردن ندارد

غذای مانده تعارف کردن ندارد

صبح تا شب کار کردن که طلاق ندارد

زایش تراژدی نیاز به دولت دهم ندارد

همسر اول که زیبائی ندارد

سوتین قهوه ای که نیاز به همخوابگی ندارد

نویسنده وطنی عقده چاپ دوم که ندارد....

 

+ نوشته شده در  89/04/27ساعت 10:54  توسط محمودی  | 

هیچ وقت سایه ی یه مرد رو بالای سرش حس نکرده بود . بچه هاش هم اونایی که مغزشون خوب بود اونور مرزها هر کدوم یه جایی رو مدیریت میکنن ، اونایی هم که تنشون قوی بود حالادیگه یا معتاد شده بودن یا از بیکاری روشون نمیشد بیان خونه. قبلا یه چند تا دوست و آشنا داشت که بهش سربزنه. اما حالا ... . میگه هنوز منتظره . نفهمیدم منتظر چیه ولی کافیه تو چشاش نگاه کنی و تلخوش این انتظار رو ببینی.یادم نمیره که بهم می گفت :" گاهی به خودم تلنگر می زنم ." دوست نداره کسی فکر کنه پیر شده . هر روز دم غروب بلند می شه یه آهنگ ملایم میزاره و آروم آروم شروع می کنه وسط اتاق کوچیکش میرقصه .

 

+ نوشته شده در  89/04/25ساعت 20:10  توسط هاشمی  | 

چند وقتیه احساس میکنم چند تا گلوله شلیک شدن و تو خیابانای شهر پرسه میزنن تا پیدام کنن....

 

+ نوشته شده در  89/04/23ساعت 14:13  توسط محمودی  | 

با دوست خانمی در خیابان میرفتیم مامور گشت ارشاد پرسید:شما چه نسبتی با هم دارید؟گفتم:کلفتمونه با خنده گفت:به کلفتتون بگید حجابشو رعایت کنه.....

دوستی زیر بغلشو زد خانمش معتقده زیر سرش بلند شده.....

روبان سفید میشائیل هانکه رو دیدم ولی همچنان طرفدار"پنهان"م

سر یه موضوعی با سه چهار تا از دوستان به شدت به ریسمان خدا چنگ میزدیم و متفرق نمیشدیم.

یه روز هممون میریم دریا.....

سیگار میکشم......

دوست خوبی از آفریقای جنوبی پیامک داد:یه روز خوب میاد که ما همو نکشیم......

 

+ نوشته شده در  89/04/19ساعت 20:54  توسط محمودی  | 

- یک بار در میدان جنگ این جمله را شنیدم:سوپ لوبیا پیانوی آدم بدبخت است

- ملت سطل زباله ی همه ی آن احساس هایی است که آدم جای دیگری نمیتواند خالی اش کند.

- کارمند با چندر غاز حقوق حقیرانه اش چطوری زندگی میکند؟- بیشتر با این اعتقاد هرگز خلل ناپذیر که بدون او کارها میخوابد.

- پ.ن:از کتاب بعضیها هیچ وقت نمیفهمن!از کورت توخولسکی که زندگی نامه جالبی داره که با قلم خودش بخونید:

تا اونجایی که یادمه من روز نهم ژانویه هزار و هشتصد و نود در سمت کارمندی هفته نامه ی"ولت بونه"تو برلین به دنیا آمدم. تو یکی از روزنامه های محلی نوشته بودن اجدادم بالای درختا می شستن و انگشت تو دماغشون میکردن. من که خودم آروم و آسوده تو پاریس زندگی میکنم،هر روز هم بعد از غذا یه نیم ساعتی با دو تا از رفقا چهار برگ بازی میکنم که برام زیاد کاری نداره.تو زندگیم فقط یه آرزوی کوچولو دارم و اون اینه که یه بار چشامو واکنم،ببینم زندونیای سیاسی آلمان و قاضیای اونا جاهاشون با هم عوض شده .

  

+ نوشته شده در  89/03/22ساعت 11:3  توسط محمودی  | 

بعد از ظهر بیست و سوم خرداد سال پیش رحمان،دوستی که در تبلیغات خیابانی برای مهندس موسوی با هم آشنا شده ایم را میبینم با بغضی در گلو میگوید:پس چی شد مجتبی؟چرا اینطوری شد؟...............همه در خیابان مبهوتند.دلم گرفته است. برای خواهرم پیامک میدهم:کجائی؟ چند دقیقه بعد جواب میدهد:این وطن هیچگاه برای من وطن نبوده است....... 

              

+ نوشته شده در  89/03/20ساعت 12:15  توسط محمودی  | 

فیلتر u9999999997به بازاز آمد.

مهندس موسوی از وزارت کشور درخواست مجوز کرد،وزیر کشور گفتند:مهنس حاضر شد میس میندازم

 بیا بگیر،قربونت

بیانیه هسته ای محمد آباد خره،بعد از بیانیه هسته ای تهران،نورآباد ممسنی،شاندرمن،سیادن،دروازه

غار،کهک،قره ضیاالدین به امضای ایران،وینسنت گرانادا و اکوادور رسید.

دکتر احمدی نژاد برای 63ومین بار به لاریجانی گفتند جریان یک میلیارد دلار دروغ است.

داستان"خاطره دلبرکان غمگین من" مارکز با جلد شومیز،بدون سانسور،مشتی،قیمت پائین تحویل در

 درب محل، ذوق نکنید در کانادا منتشر شد.

عزت ضرغامی فرمودند: مردم هنوز تلویزیون نگاه میکنند به جان خودم. معاونینش گفتند:آهان، آهان،

آه.......

ما میتوانیم.

روزنامه شرق اعدام شد.

   

 

+ نوشته شده در  89/03/18ساعت 18:49  توسط محمودی  | 

روزگاری که نمیدانم کی

قصه ی مبهمی از ما را

در زمستان

پای آتشدان خواهند سرود.....

پ.ن:اگه اشتباه نکنم شعر از سپانلو.....

 

+ نوشته شده در  89/03/16ساعت 10:12  توسط محمودی  | 

به نظر شما ایران در سال 1400در کجا ایستاده است؟

الف:نشسته است

ب:رفته است

ج:رسیدی میس بنداز

د:هیچکدام

به نظر شما چرا خیلی از زندانیان سیاسی جدیدن اعتصاب غذا کرده اند؟

الف:ما اصلن زندانی سیاسی نداریم

ب:ما اصلن غذا نداریم

ج:ما اصلن نظر نداریم

د:ما نداریم

به نظر شما خانواده هاشمی هنوز در کازرون زندگی میکنند؟

آره یا نه داره ب و ج نداره

به نظر شما پلیس امنیت اجتماعی در خیابان دنبال چه چیزی میگردد؟

الف:شارژایرانسل،1000تومانی

ب:نتیجه بازی پرسپولیس، فولاد گستر

ج:دنبال امنیت میگردد

د:نمیگردد

به نظر شما کدامیک از این جمله ها در تمام سریالهای تلویزیون تکرار میشود؟

الف:ضرغامی قند و نباتی، شکلاتی.. شکلاتی..

ب:بریم سفر....دوبی....دوبی...

ج:مادر کجا بودی؟دلم هزار راه رفت

د:صادق هدایت نویسنده خوبی است.

شماره کالا برگ بعدی اعلام شده از طرف وزارت بازرگانی چند است؟

الف:63

ب:663

ج:6663

د:شصت

 

 

+ نوشته شده در  89/03/12ساعت 10:4  توسط محمودی  | 

گفت : چته ؟

گفتم : چم نیست ؟

گفت : چقدر کلیشه ای ...

گفتم : کلیشه هم خوبه

گفت : منو می پیچونی ؟

گفتم : کلید کردیا ...

گفت : کلید هم خوبه

پشتمو بهش کردم ، چشمامو بستم و خوابیدم

 

+ نوشته شده در  89/03/11ساعت 13:12  توسط هاشمی  | 

دوست مسافرکشی دارم که دوبار ازساعت هفت بعداز ظهر تا دو،سه شب همراهی اش کرده ام که تنها نباشد که تنها نباشم .

پسر جوانی درکمربندی ولیعصر پیشنهاد میدهد یک ساعت ببریمش جاده ای در بیرون شهر،خلوت،تا خودش را بسازد.دوستم نمی پذیرد وپایش میرود روی پدال گاز.میگوید غالبن شیشه یا کراک میکشند منم که قیافه ام به.... نمیخوره.....وکیل خوش مشربی که چهار سال پیش بر اثر تصادف فرزندش را از دست داده است و عهد کرده رانندگی نکند مسیر را دربستی طی میکند،کارت ویزیتش را میدهد در حوزه نفقه و طلاق و این جور چیزها فعال است که به درد ما نمیخورد.یک ساعت بعد دو دختر دانشجو پیشنهاد جاده خلوت بیرون شهر را تکرار میکنند با تخفیف دانشجوئی.پدال گاز.

یکی دوساعتی مسافران جائی سوار میشوند کرایه شان را میدهند و جای دیگری پیاده میشوند غمزده.....ساکت........سرگردان.

نیمه های شب پسری میگوید دربست و مینشیند توی ماشین،نرمال نیست،میشود فهمید که مست است جای خاصی نمیرود و میخواهد یک ساعتی توی شهر بچرخانیمش و بعد میرود به خانه اشان درباغ دبیر.یک سی دی میدهد  play کنیم هایده است میگویم هایده خوشتون میاد؟میگوید آره،زیاد، ولی حیف آخر عمری کراکی شد!!... پنجره را میکشم پائین شاید باد مستیش را ببرد. ساعت دو شب است دوست هایده شناسمان را گذاشته ایم جلوی در خانه اش. دوستم میگوید چی کار کنیم؟میگویم:برو جاده خلوت،بیرون شهر با دار و درخت،صدای آب و جیرجیرکها....پدال گاز.

 

+ نوشته شده در  89/03/08ساعت 20:34  توسط محمودی  | 

خدایا وال استریت را به ناصر خسرو تبدیل بفرما

خدایا شیشه ها را تمیز و تیراژ کیهان را کمتر بفرما

خدایا با آمار بازدید کنندگان وبلاگ ما حماسه خردادی دیگری بساز

خدایا این بند را مشاوران گفتند"نزن دردسر میشه" ولی شما که آگاهی آمین

خدایا 63%که این پائین نبود اگه اون بالاست بیشترش بفرما

خدایا همراه اول که هیچکس را تنها نمیگذارد و میخواهد جای شما را بگیرد به واکی تاکی تبدیل بفرما

خدایا به ندا آقا سلطان برسان سلام ما را...........  

+ نوشته شده در  89/03/04ساعت 11:57  توسط محمودی  | 

giveاین روزا واسه اغلب کاراهایی که یه آدم می تونه انجام بده یه وسیله ساخته شده . بعضی وسیله ها هم واسه بهتر انجام شدن کارها هستن . البته اینم بگم که کیفیت وسیله در نحوه انجام کاری که باهاش می کنن تاثیر مستقیم داره . مثلا آدمایی که زیاد پیاده روی می کنن باید کفش مناسبی بپا کنن تا زود خسته نشن .

من یه دوست عزیزی دارم که دکتر صداش می کنم.(محمودی نیستا ! ) خیلی وقته داره دنبال یه چیزی می گرده . نمی دونم چیه ولی همش زیر لب می گه ۶۳٪ کوش ؟ 

اون معمولا زیاد پیاده روی می کنه . بخاطر همین رفته یه جفت گیوه خریده و به طرز عجیبی با شلوار لی و پیرهن آستین کوتاه ست می کنه.( به جون خودم محمودی نیست )

به هر حال من تو این مساله موندم که چرا کیفیت این وسیله توی راه رفتن دکتر تاثیری نداشته .

 

+ نوشته شده در  89/03/03ساعت 10:28  توسط هاشمی  | 

یه نفر... تهران..... حرکت ... یه نفر ..... در جلوی تمام ترمینالهای ایران

اگه پولامو بدن واست عروسی می گیرُم... در آهنگ محسن چاووشی

یاشاسین علی دائی.... در ورزشگاهها (خلافش را نسوان نسبی آقای دائی به یاد دارند)

تمام حرفهای کسی که با کتاب مهدی سهیلی یا سپهری جلوی دبیرستان دخترانه ایستاده است

ببخشید اشتباه send شد........ در  inbox تان

63%

فکر میکنم که...... توسط حبیب هاشمی در هر جا

اجسام از آنچه در آئینه می بینید به شما نزدیکترند ..... در آئینه بغل پراید

واااااااای چه وب خوشگلی داری به من هم سر بزن ........ قسمت اول جمله در کامنتها  

 

 

+ نوشته شده در  89/02/25ساعت 10:49  توسط محمودی  | 

مرگ هست از آن قامت کشیده رعنا تر است

زمانی که خانه تشکلها سر کوچه امیر امجد بود تو فردوسی ، احسان مسئول خانه بود . اون موقع زیاد می رفتم پیشش گاه گداری که همه کلاسها پر بود احسان مجبور بود بیاد تو حیاط . یه روز که پیشش بودم آخرین کلاس هم پر شد با احسان اومدیم تو حیاط برف می بارید شروع کردیم تو حیاط قدم زدن و هرچی شعر از مولانا حفظ بودیم خوندیم . ریتم شعرها که تند می شد راه رفتن ما و باریدن برف هم شدت می گرفت و بر عکس . بعدش یه هفته جفتمون مریض شدیم ولی هیچ وقت لذتی که از اون روز بردیم فراموش نشد . احسان یکی از آرام بخش ترین بچه های این حوالی بود . همون موقع به سرم زده بود از کارش تو خانه تشکلها و رابطه جالبش با مادرش یه فیلم بسازم که حسرت اون هم موند . بعدها هرکدوم به سمتی رفتیم و کمتر همدیگه رو می دیدیم .همیشه دوست داشتم اول من بهش سلام بدم ولی همیشه احسان از ده متر جلوتر غافلگیرم می کرد.خدایش بیامرزد .

 

+ نوشته شده در  89/02/22ساعت 12:36  توسط محمودی  | 

کتابی در شرح مقام و احوالات صوفیان قدیم ایران از عطار نیشابوری. تخیل شگفت انگیز ، تصویر سازیهای بدیع ، زبان سحر انگیز عطار در این کتاب پهلو به پهلوی رئالیسم جادویی آمریکای جنوبی میزند.

در ذکر منصور حلاج:نقلست در شبانروز در زندان هزار رکعت نماز کردی گفتند می گویی که من حقم این نماز که را می کنی؟گفت ما دانیم قدر ما.

ذکر بایزید بسطامی:شیخ را گفتند چون بر آب میروی گفت تکه چوبی نیز بر آب رود. 

ذکر رابعه: حسن بصری و یاری دو سه بر رابعه شدند.رابعه چراغ نداشت.ایشانرا دل روشنایی خواست رابعه به دهن پف کرد در سر انگشت خویش و آن شب تا صبح انگشت او چون چراغ می افروخت. 

 

+ نوشته شده در  89/02/21ساعت 17:47  توسط محمودی  | 

هفتاد بهار دیده ام

هنوز در انتظار شکفتنم...

         این شعرُ دیشب جعفر والی تو بی بی سی خوند منم مثل ذوقیها گذاشتم اینجا

 

+ نوشته شده در  89/02/20ساعت 1:45  توسط محمودی  | 

اگه درست ترجمه کنم یعنی هنر تباهی یا هنر سقوط . زیباترین انیمیشنی که تا به حال دیدم. از حوزه کشورهای بالکان که همیشه انیمیشنهای خوبی تولید میکنند.

برای دانلود اینجا کلیک کنید.  فرمت : wmv   -  حجم :  27mb 

 

+ نوشته شده در  89/02/17ساعت 16:44  توسط محمودی  | 

شیشه عقب پیکان مدل شصت و هفت سفید رنگی نوشته بود:خطر!هر آبی ای  ممکن است نیسان باشد.

پشت گل گیر موتور سه چرخه:عاقبت فرار از مدرسه.

 

+ نوشته شده در  89/02/17ساعت 16:38  توسط هاشمی  | 

از عادات مسخره ام یکی هم خوابیدن در مهمانخانه های درجه سه ، چهار است. هر گاه که حال هیچکس را ندارم .مهمانخانه های درب و داغانی که بوی سیگار شیراز و فحشهای رکیک میدهند.

صاحب مهمانخانه نیست و کلید را از تنها خدمه مهمانخانه ، پیردختر دوست داشتنی لهجه داری میگیرم که نمیدانم چرا همیشه به من می گوید حاج آقا!............تازه روی تختم دراز کشیده ام که در میزند و منتظر پاسخ نمیماند و با قناری کوچکِ زیبایِ پر سر و صدایِ پرخاشگری می آید داخل. مثل تازه عروسهای لپ گلی روستایی که مدام سلام میدهند دوباره احوالپرسی میکند و میگوید حاج آقا شما تا حالا تریاک کشیده اید؟ حوصله اش را ندارم می گویم بله تا سئوال بعدی را هم بپرسد و برود ولی پشتش را به من میکند و از لای سینه بندش (جا قحط بود) چیزی در می آورد و میگذارد کف دستم! و قفس را هم میدهد دست دیگرم ...... حاج آقا امروز رفتن سفر....(تازه میفهمم چرا حاج آقا صدایم میکند).... روزی سه بار....این زبون بسته هم عادت کرده.....همین جا بذارید بالا سرتون باشه....کارتون که تمام شد با پا بکوبید کف اتاق میشنوم میام میبرمش...منتظر جواب نمیماند و میرود بیرون و پیشنهاد میدهد پنجره را باز و در را قفل کنم و پیک نیک هم زیر تخت است.

من می مانم و قناری و تریاک . قناری دیگر از تک و تا افتاده است. آشکارا بسیار خمار است.کز کرده است کنج قفس و من مظلومترین نگاه عالم را در نیِ نیِ چشمهایش می بینم......(خدائیش شما بودید چی کار میکردید؟.......نه مردانه؟)       

+ نوشته شده در  89/02/14ساعت 13:30  توسط محمودی  | 

چیزهای بد:شلوار کردی و زیر پیراهن آبی- جمعه بعد از ظهر ساعت پنج-بر جمال محمد صلوات-

شرم بچه های دو سه ساله وقتی از آنها می پرسی:کوچولو اسمت چیه؟-دستشویی قطار-

مادر بزرگ سریالهای تلویزیون- بوی نماز خانه ی مدرسه-سئوال کجایی؟در مکالمات تلفن همراه-

حبیب هاشمی وقتی نخوابیده باشد- دختر همسایه که حتما باید عاشقش شوی- خانواده وقتی از

مسافرت برمیگردند!

چیزهای خوب:کارتون سرندی پی تی-دیوار حاشا- کودکان وقتی در جمع میپرسند:مامان ما بچه ها از

 کجا آمدیم؟-سیگار کشیدن همفری بوگارت-حبیب هاشمی وقتی خوب خوابیده است-دیدن

دستشویی عمومی از دور{وقتی زیادی لازم باشد}- خانواده وقتی به سفر می روند!   

+ نوشته شده در  89/02/12ساعت 21:43  توسط محمودی  | 

آندره مالرو فرانسویه،تو جنگهای داخلی اسپانیا بر علیه دیکتاتوری ژنرال فرانکو شرکت داشته،جنگهای زمان مائو تو چین رو از نزدیک دیده،سه بار بد جوری عاشق میشه و عشق اولش جلوی چشمش میره زیر ترن ،تمام دنیا رو میگرده و یه هفت،هشت سالیم اصفهان بوده با مائو،گاندی،نهرو،انیشتین و......رفیق میشه ،کلی کتاب مینویسه و تو محکم کردن پایه های حکومت پس از ویشی در فرانسه خیلی تاثیر داشته ،هفتاد سالگی داوطلب جنگ ویتنام میشه که با زور منصرفش میکنن،دو بار وزیر فرهنگ کابینه ژنرال دوگل بوده و یه روز صبح استعفاشو میذاره رو میز ژنرال و میره آفریقا تجارت........از اینکه اینجا نشستم اینو تایپ میکنم از خودم بدم میاد!

کتابها:ضد خاطرات.سرنوشت بشر. امید.

 

 

+ نوشته شده در  89/02/11ساعت 18:14  توسط محمودی  | 

آقای صدیقی امام جمعه موقت تهران دلیل زلزله احتمالی تهران را زنا دانست در این رابطه مثل اینکه حضرت محصولی نیز بیاناتی داشته اند البته از آن جا که تمام این عملهای خاک تو سری در شهرهای بزرگ که دامنه عرف بازتر {گاهی اوقات خیلی باز}است اتفاق می افتد و زلزله اش در بم و رودبار {بسته}میآید به تمام زنا کاران تهرانی اعلام میشود با طیب خاطر به عمل خود ادامه دهند.

پی نوشت:گنه کرد در بلخ............

 

+ نوشته شده در  89/02/11ساعت 11:44  توسط محمودی  |