زن میگوید:اگر روزی به من خیانت کنی بعد چه میکنی؟
مرد میگوید: خودم را میکشم،مطمئنم.
زن خوب لحن مرد را میشناسد و میداند که این کار را میکند،چند لحظه بعد زن به مرد میگوید که به او خیانت کرده است.مرد در تاریک روشن اتاق لباسهایش را میپوشد و پنج صبح از خانه میزند بیرون .مرد در خیابانها حیران است و فکر میکند،ساعت شش و ربع مطمئن میشود زن خودش را کشته،برمیگردد خانه،زن را به بیمارستان میبرد.
بعدها مرد دو سه بار برای کاری زن را میبیند و به زن میگوید :مشکوکی این روزها ،خریت نکنی ها! زن میگوید که چیزی نیست اما مرد میداند که چیزی هست. چند روز بعد زن همراهش را واگذار کرده است . از خانه اش اسباب کشی کرده است و کسی خبری از آن ندارد .مرد نگران است.مرد تلخ است.جمله ای در ذهنش است که باید به زن بگوید زن اما معماری شهری میداند و بلد است کجای شهر گم شود .
مرد به قبرستان میرود،دنبال سنگ گردی است که نامشان را روی آن حک کرده بودند .میگردد اما سنگ را پیدا نمیکند . مرد آنجا ایستاده است میان تمامی قبرها و فاتحه میخواند برای مفهوم بلند اعتماد.
